وقتی همه چی با هم آوار میشه
دیروز نمیدونم این جمله رو کجا خوندم:
آدم میتونه تا سر حد مرگ دلتنگ یه نفر باشه؛ اما بهش پیامی نده.
انگار کل حال بدیا رو سرم آوار شدن 😂😂😂
ولی اصلیترین علتش بهخاطر اینه که آزمون تحلیل نکردممممم. اگه اونو لااقل انجام میدادم، الان خیلی بهتر بودم...
ولی راستش، این دو روز چند نفر ناراحتمم کردن...
یکیش دوستم؛ که خیلی بد و تحقیرآمیز باهام رفتار کرد دیروز...
تو گروه نوشتم که: "من حالم عالیه، آزمونو خراب کردم..."
گفت درصداتو بفرست (تو گروه گفت). خب منم دلم نمیخواست بفرستم (چون اون یکی دوستمم که پشت کنکوره، تو گروه میبینه). و وقتی گفتم که نمیشه بفرستم، یهذره ناراحتکننده باهام حرف زد؛ بعدش بهش گفتم اون قرار بیرون رفتنی که گذاشتین هم من نمیتونم بیام...
برگشت خیلی خشک جوابمو داد و گفت: "طبق معمول."
(من خوندمش: "به جهنم، نیا.")
ازش ناراحت شدم.
شاید از اول نباید اون حرفو تو گروه میگفتم؛ شاید بهخاطر انتظاری بود که ازش داشتم. شاید تو ذهنم یه معامله ساختم که چون من همیشه با اون با نهایت احترام و مهربونی حرف میزنم، انتظار دارم اونم با من همینطور باشه! مثلا... من اگه جای اون بودم، قطعاً بهش میگفتم:
"باشه، اشکال نداره که نفرستی، راحت باش؛ در مورد بیرون رفتنم میدونم درس داری، درکت میکنم ❤️"
و وقتی اونطوری باهام حرف زد، تو ذوقم خورد...
خب آخه اون وقتی از دانشگاه میاد خونه و دلش تفریح میخواد، اینو درک نمیکنه که من الان تو چه دوره و شرایطیام؟ فکر نمیکنه الان باید درس بخونم؟ که وقتی اینطوری درخواستشو رد میکنم، مثل دشمنش باهام بد حرف میزنه؟
حس میکنم شبیه آدمایی شدم که از کاه کوه میسازن...
همین الان یه فال حافظ گرفتم:
"فال نشان میدهد که احساساتت اکنون قدرتمند و شورآفرین هستند، اما بدون مدیریت، میتوانند تو را به سردرگمی و رنج برسانند. پیام احساسی این است که با پذیرش و مراقبت، دل و جانت را از سوختن بیهوده محافظت کنی.
دل در بند جذابیتها و عشق است و عقل نیز هشدار میدهد. مسیر درست در پذیرش این تضاد و حرکت متعادل میان دل و خرد است. با صبر، توکل و مراقبت، میتوانی از تجربهها لذت ببری بدون اینکه خودت یا دیگران آسیب ببینند."
ولی خوندن این آرومم کرد...
وقتی دوباره همه چیز فرو میریزه: داستانِ تکراری
نمیدونم چرا حال و هوای جمعه اینقدر لجبازه؛ طوری که هیچجوره دست و دلم به درس خوندن نمیره... ذهنم انگار از قبل با خودش قرار گذاشته و حکم رو صادر کرده: "جمعهها درس تعطیله و میتونی گیتار تمرین کنی."
یعنی امروز هر موقعی که اومدم درس بخونم، یه مانعی از سر راه میرسید و همون کافی بود که رشته تمرکزم بریزه و دوباره به گیتار پناه ببرم... حتی با اینکه امروزم پیشرفتی خاصی نکردم! نه آهنگ درستدرمونی یاد گرفتم، نه چیزی که بشه گفت حداقل مفید بوده.
این چند روز که حال نِسبتاً افسردهای داشتم، تمرین مدیتیشن کردم؛ با پادکستای حسین اورا. عمیق، آرومکننده و دوستداشتنی بودن.
اما اون روزِ عروسی... همه چیز از اون شب شروع شد! از همون چهارشنبه!
تا چهارشنبه همه چیز خوب پیش رفته بود! هر روز ده ساعت میخوندم! ولی من اینطوریام؛ وقتی زیادی توی دیسیپلین و نظم غرق میشم، یه حواسپرتی کوچیک کافیه تا کل روتینی که با زحمت ساختم، فرو بریزه! و بعد از خستگیِ اون روز عروسی هم، صبحش دیر از خواب بیدار شدم؛ روز آزمون بود؛ و طی حال بدی که از دیروز ادامه داشت، تا ظهر چیزی نخوندم؛
و بدتر اینکه روز پنجشنبه، مراسم عروسی اصلی بود (چهارشنبهش حنابندون بود)؛ و خب چون این مراسم پنجشنبه بعد از ظهر بود، میتونستم خونه تنها بمونم؛ حتی قرار هم نبود برم. اما حالم از روز قبل اونقدر خراب شده بود که با بغض از مامانم خواستم نره و پیشم بمونه. حس میکردم نمیتونم تنهایی رو تحمل کنم؛ حس میکردم تنها بمونم، خفه میشم؛ انگار دیوارا داشتن روی سرم خراب میشدن… تا جایی که گریه امونم رو برید... این همه ضعیف شدن واسه چیه؟!
تو اتاقم بودم و در حال گریه؛ به خودم میگفتم: "یعنی من انقدر برای مامانم ارزش ندارم که به خاطر من خونه بمونه؟ یعنی اون دختر، عروس، ارزشش از من بیشتره؟ از منی که دخترشم؟"
به هر حال جرئت نکردم به مامانم چیزی بگم؛ شاید اگه میگفتم بیانصافی بود. بدتر اینکه با همین حال بد باید آزمون هم میدادم… نمیدونم چطوری.
مامانم رفت عروسی و من تنها موندم. یه کم خودمو جمعوجور کردم و آزمون رو شروع کردم. فکر میکردم بد نیست، حتی حس میکردم داره خوب پیش میره. اما وقتی جوابها اومد، دیدم گند زدم… بدتر از هر چیزی که بشه تصورش کرد. نمیتونی تصور کنی چقدر حالم بد بود...
اما این حالِ افسرده همینجا تموم نشد؛ تا به امروز ادامه داشت... با اینکه هر کی حالمو میپرسید فقط میگفتم: "خوبم!"
دیروز به خیال خودم گفتم که زود بخوابم تا فردا زود بیدار شم. آلارم رو گذاشتم روی شش و نیم. بیدار شدم… اما نمیدونم چی شد که دوباره خوابم برد. وقتی چشم باز کردم، ساعت ۱۰:۴۷ بود. حالم از قبل هم بدتر شد. چرا نتونستم بیدار بمونم؟
چرا تا الان که شب شده، این حال بد سنگین یه ذره هم ولم نکرده؟ چرا تا هنوز حتی یه ذره از آزمونو تحلیل نکردم؟
🙁🙁🙁🙁
پ.ن ۱. تو مراسم عروسی، دختر داییم بهم گفت لپات تپل شده! 🤔 تعریف بود؟ 🤔 (اصلنم اشاره نمیکنم که از وقتی گفت، ۲۴ ساعت به عکسام خیره شدم..)
پ.ن ۲: یکی بهم گفت تو شکست خوردی! نباید بخاطر شکست خوردنت از بقیه انتظار ترحم داشته باشی.
بیخیال ولی چون دلم میخواد اینجا مینویسم. اینطوری حس بهتری دارم.
پ.ن ۳: الان که درباره علتِ حال بدم فکر میکنم، احتمالا "خودِ مراسم عروسی" حالمو بد کرده! چرا؟ چون عروسش از من کوچیکتر بود :)))))) اصلا نمیدونم چرا، واقعاً چرا واسه این باید یه گوشه از دلم بگیره؟ وقتی حتی من از ازدواج و اینجور چیزا متنفرم؟ من چمه؟ کاش نمیرفتم... کاش نمیرفتممممم.
ولی من حالم قراره خوب بشه 🤝
بعد از مراسم عروسی
امروز از حدودای ۶ و نیم عصر تا ۱۲ شب عروسی بودیم.
روزِ پرماجرایی بود، شلوغ و طولانی؛ اما حقیقتش دیگه حوصلهی نوشتن هیچ چیزی رو ندارم...
از وقتی برگشتم یه حال بدی مثِ سایه افتاده رو تنم که نمیدونم چیه! تلنگر بهم خورده؟ نمیدونم.
فقط حس میکنم بعد از اونهمه قانع کردنِ خودم، بعد از انتخاب مسیرِ پیشرفت، دوباره انگار برگشتم سر خونهی اول. (منظورم اصلاً درباره درس و اینا نیست.)
مسئله اینه که خودت میدونی یه مشکلی داری. سالهاست میشناسیش. سالهاست داری تلاش میکنی حلش کنی؛ اما اپیشرفتی حاصل نمیشه. حالا فکر کن آدما بیان همون زخمی رو که خودت هر روز داری باهاش کلنجار میری، بیارن جلوی چشمت!
میدونی چقدر درد داره؟ وقتی این همه به خودت سخت گرفتی، این همه کمالگرا بودی، این همه سعی کردی بهتر بشی…
و آخرش یکی بیاد نقصهاتو، دقیقا همونجایی که درد میکنه رو به روت بزنه. به تویی که سالهاست داری تلاش میکنی درستشون کنی :)
دوباره بیخوابی گرفتم.
نمیتونم بخوابم و حس خیلی بدی دارم... همون حسِ کاملاً آشنای ترس، دوباره محکم گرفتتم. همون ترسی که بلده دقیقا کی و چطوری برگرده.
حسِ قطع شدن دارم؛ انگار نخی که منو به خوشحالی وصل میکرده، دوباره پاره شده. خوشحالیم اصلا چی بود؟ شاید همون آدمهایی که دوستم دارن…شاید.
یادِ شعر مولانا افتادم؛
"کز نیستان مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند"
دقیقا همین حس.
افکارم به هم ریخته. نمیدونم دارم چیکار میکنم.
اخیراً کارهای اشتباهِ زیادی کردم؛ کارهایی که بیشتر از اینکه منطقی باشن، ناگهانی بودن.
هیچ ایدهای ندارم قراره چطوری این گندایی که زدمو جمع کنم...!
یهویی یه صدا توی ذهنم، ناخودآگاه، با لحنِ تمسخرآمیز تکرار میکنه:
"باز هورمونات بالا پایین شدن و کشتیات به گل نشسته؟ مسخرهست… یه مشت هورمون دارن “تو”ی ضعیف رو کنترل میکنن."
اما نه. این بار نمیخوام این حالِ بد رو بندازم گردنِ پیاماس. اصلا حتی هر موقع دیگهای بود بازم همین حس سراغم میاومد.
راه نجات کجاست؟
راه نجات از این تونلِ بیپایان کجاست؟
چرا این تاریکی تمومی نداره؟
ثباتِ آرام
و بله امروزم کلی تایم تلف شد سر صبحی؛ و این باعث شد امروز هم نتونم قبل از ساعت ۱۰ و نیم درس رو تموم کنم!
به هر حال، از این وضعیت هم ناراضی نیستم؛ همینکه از قبل سرِ پا ترم، جای شکر داره.
این هفته تا الان، یعنی تو این سه روز، دقیق ۳۰ ساعت درس خوندم؛
یعنی روزی ۱۰ ساعتِ تمام.
حقیقتش اینه که دلم میخواست بیشتر از این میبود؛ اما نکته مثبتشم اینه که نظم و ثباتم رو حفظ کردم!
و این برای من دلگرمیِ بزرگیه.
راستی، امروز جدای از نکات منفی، چند تا کار خوب لابهلای روزم داشتم!
اول اینکه یه قسمت از پادکست "این نقطه" رو گوش دادم؛
و به قول ترکیهایها çok iyi geldi... یه جورایی یعنی خیلی لذتبخش بود.
بعدش، بالاخره طلسم شکسته شد. بعد از مدتی دوری، دوباره نماز خوندم. اونم بعد از گوش دادن به این پادکست؛ نمیدونم این پادکست چی داشت که اینطوری حالم رو خوب کرد و منو به سمت معنویت و نماز خوندن سوق داد! :)
مدل موی جدید
طی یک حرکت انتحاری رفتم قیچی رو برداشتم موهامو چتری زدم 😂
سازِ دلتنگی
فکر کنم هزار بار ضبط کردم 🫠 هرررر بارش یه سوتی باید میدادم... دیگه از شدت درد سر انگشتام نتونستم ادامه بدم؛ این آخرین تلاشم بود... 🫠
نبردِ ۹ ساعته با اشک، ترس و درس
پیرو پست قبلیم، که نوشته بودم سر صبحی یه سری قضایایی پیش اومد که نتونستم درس بخونم،؛ این داستانا تا ظهر ادامه پیدا کرد. پشت سر هم ناراحتی و دلخوری. نتیجهش چی شد؟ تا ظهر فقط نیم ساعت درس خوندم.
از یه طرف مشکل بدتر اینجا بود که امروز به یه مراسم عروسیای دعوت بودیم؛ که خب طبیعتا قرار نبود من برم؛ و مراسم هم ساعت ۱۲ تموم میشد؛ و این یعنی چی؟ یعنی معلوم نبود من تا شب باید کجا بمونم! و مامانم اصرار داشت که برم خونه مامانبزرگم؛ و منم دلم نمیخواست برم؛ چون اونجا اصلا نمیتونم درس بخونم! البته موقع شب هم نمیتونستم تنها تو خونه بمونم! یعنی دیگه نمیدونستم چیکار کنم! در حالیکه از استرس داشتم خفه میشدم چون قرار بود که از بعد از ظهر به بعد ۹ ساعت درس بخونم...
باز بخاطر همین قضیه موقع ناهار بحث کردیم با مامانم و بهش گفتم که چرا اینقدر اصرار داری به این مراسم که فامیل دور هم هستن بری؟ مگه قهر و آشتی اونا باهامون اهمیتی داره؟ نمیشه بمونی خونه من بتونم درس بخونم؟
و اونجا بود که مامانم تیر آخرو زد و گفت:
"اگه پارسال مثل آدم نشسته بودی درستو خونده بودی و الان قبول شده بودی، الان هیچکدوم از این قضایا پیش نمیومدن!"
همونجا قاشق از دستم افتاد و قیافم رو به ناراحتی عمیق رفت... سعی کردم بغضمو قورت بدم ولی... بیاختیار اشکهام آروم سرازیر شدن...
به زور غذام رو تموم کردم و به رفتن به خونه مامانبزرگ رضایت دادم..
رفتم اتاقم و در حالیکه بیصدا اشک میریختم، سعی کردم رو مسئله مشتق که جلوم بود، تمرکز کنم! هعی...
به هر حال بعدش مامانم دیدم از گفتن اون حرف خیلی پشیمون شده... منم البته دوست ندارم رابطهم با مامانم بد بشه...
اما دیگه خوب کردن حالم واسم سخت بود... دیگه هر طوری بود، ادامه دادم و ادامه دادم حتی با حال بد...
همش اون حرفشو تکرار میکردم بیاختیار...
"اگه پارسال مثل آدم خونده بودم... اگه پارسال مثل آدم خونده بودم، اگه پارسال، اگه، اگه، اگه..."
راست میگفت دیگه... چیکار کنم الان من؟ چیکارش کنم؟ خودمو بکشم یا چی؟
نمیدونم چیشد ولی همون لحظه از خدا مرگمو خواستم، آرزو کردم همین امروز بمیرم! خلاصه...
بعد از ظهر بود؛ بازم عزممو جزم کردم و با وجود اون اتفاقات درس رو ادامه دادم؛ رفتم خونه مامانبزرگم و دوباره بدون وقفه کتابام رو باز کردم و ادامه دادم و حالا رسیده بود به ۵ ساعت.
دیدم ناگهانی کلی مهمون اومد خونه مامانبزرگمینا! همین کم بود!
منم ناچاراً کتابهامو جمع کردم که برم به اون یکی هالشون که تو حیاط هست. تو سر و صدا واقعا نمیشد درس بخونم.
رفتم اونجا و حساب کردم دیدم باید تا ساعت ۲ بخونم تا تموم شه.. قرار بود برگردم خونه خودمون.. ولی چون دخترخالهمم اومده بود، گفتم شب رو اینجا بمونم!
حالا از اینجا به بعد قضیه عوض میشه:
ساعت حوالی ۱ بود. مهمونا رفته بودن. منم هنوز تنهایی تو اون یکی هالشون در حال درس خوندن.. و همه هم در حال خواب تو هال اصلیشون که کلا جداست... و کم کم شروع کردم ترسیدن!
از شدت سکوت همش صدا میشنیدم! وای که چقدر ترسیده بودم! یهو یاد حرف صبحم افتادم که آرزوی مرگ کرده بودم! گفتم نکنه.. اگه یه وقت الان... یهویی ذهنم درگیر خیالات شد.. غرق تصورات و خیالپردازیهام شدم... اگه همینجا بیفتم بمیرم، فردا صبح بیان بالا سرم... ببینن بیدار نمیشم.. چی میشه؟ چه حالی میشن؟ چیکار میکنن؟ مامان بابام چی میشن؟ داداشم... و در حال تصور اون لحظات بودم؛ لحظاتِ بعد از من؛ لحظهای که بگن بلورین دیگه نیست، دیگه وجود نداره... تصور میکردم همش رو.. برگردن خونه.. با وسایل تو اتاقم قراره چیکار کنن؟ چطوری قراره با خاطرات و یادگاریها کنار بیان؟
یهلحظه... به خودم اومدم.. دیدم عین ابر بهار دارم اشک میریزم... از فکرای مسخره و عجیبغریبم. تبدیل شد به گریه با صدای بلند و صورتم خیسِ خیس شده بود! از این کار عجیبم خندهم گرفته بود! شاید خواب به سرم زده بود!
و خلاصه به غلط کردن افتاده بودم و خدا رو التماس میکردم که سالم بمونم 😭😂 آیتالکرسی خوندم و بعدش هم گفتم بهتره شاید یه آهنگ آروم بذارم تا از ترسم کم بشه.. و آهنگ باز کردم و سعی کردم تو همون حالت درس رو ادامه بدم! و البته بخش بزرگی از ترسم رفت.. ولی جالب بود که با وجود آهنگ، تونستم خوب تمرکز کنم رو درس.. البته درس آسونی رو داشتم میخوندم؛ فارسی.
خب و در نهایت به ساعت مطالعه هدف یعنی ۹ ساعت رسیدم و الان خداروشکر، خداروشکر بالاخره میتونم بخوابم!
ولی امشب به خودم افتخار کردم.. شاید چیز کوچیکی باشه.. ولی به شهامتی که از خودم نشون دادم افتخار کردم! درس خوندن تو اون سکوت سنگین و ترسناکِ هال پشتی... متوقف نشدن با وجودِ ترس... امیدوارم ته این سختیا، روشنی باشه.. امیدوارم ته این تاریکی، ته تاریکی امشب، نور زیادی باشه... انقدی نور باشه که دیگه تاریکیا رو یادم نیاد...
اتفاقای دومینویی
از صبح روزم به هم ریخته :/ فقط دلم میخواد تا آخر شب اینطوری پیش نره 🫠😂
خیلی لحظات رو مخ و مزخرفی رو دارم سپری میکنم ☺️
اعصاب خوردی پشت اعصاب خوردی و نتیجهش این شده که تا الان چیزی نخوندم ☺️
خیلی به هم ریختم اصلا :/ صبح زود باانگیزه بالا از خواب بیدار بشی، قشنگ همه جا رو مرتب کنی، بخوای بشینی پای درس و این اتفاقا پیش بیاد هعی خدا 🫠😤😭
آخخ از شدت کلافگی میخوام برم سرمو بکوبم به دیوار 🫠😂
تراپی مجانی
ولی میدونی وسط درس چی انرژیمو واسه ادامه دادن دو برابر میکنه؟
شنیدن موزیک California از بانو لانا دلری 🫠🥹
