به رنگ افکار

جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند...

وقتی دوباره همه چیز فرو می‌ریزه: داستانِ تکراری

نمی‌دونم چرا حال و هوای جمعه اینقدر لجبازه؛ طوری که هیچ‌جوره دست و دلم به درس خوندن نمی‌ره... ذهنم انگار از قبل با خودش قرار گذاشته و حکم رو صادر کرده: "جمعه‌ها درس تعطیله و می‌تونی گیتار تمرین کنی."

یعنی امروز هر موقعی که اومدم درس بخونم، یه مانعی از سر راه می‌رسید و همون کافی بود که رشته تمرکزم بریزه و دوباره به گیتار پناه ببرم... حتی با اینکه امروزم پیشرفتی خاصی نکردم! نه آهنگ درست‌درمونی یاد گرفتم، نه چیزی که بشه گفت حداقل مفید بوده.

این چند روز که حال نِسبتاً افسرده‌ای داشتم، تمرین مدیتیشن کردم؛ با پادکستای حسین اورا. عمیق، آروم‌کننده و دوست‌داشتنی بودن.

اما اون روزِ عروسی... همه چیز از اون شب شروع شد! از همون چهارشنبه!

تا چهارشنبه همه‌‌ چیز خوب پیش رفته بود! هر روز ده ساعت می‌خوندم! ولی من این‌طوری‌ام؛ وقتی زیادی توی دیسیپلین و نظم غرق می‌شم، یه حواس‌پرتی کوچیک کافیه تا کل روتینی که با زحمت ساختم، فرو بریزه! و بعد از خستگیِ اون روز عروسی هم، صبحش دیر از خواب بیدار شدم؛ روز آزمون بود؛ و طی حال بدی که از دیروز ادامه داشت، تا ظهر چیزی نخوندم؛

و بدتر اینکه روز پنجشنبه، مراسم عروسی اصلی بود (چهارشنبه‌ش حنابندون بود)؛ و خب چون این مراسم پنجشنبه بعد از ظهر بود، می‌تونستم خونه تنها بمونم؛ حتی قرار هم نبود برم. اما حالم از روز قبل اون‌قدر خراب شده بود که با بغض از مامانم خواستم نره و پیشم بمونه. حس می‌کردم نمی‌تونم تنهایی رو تحمل کنم؛ حس می‌کردم تنها بمونم، خفه می‌شم؛ انگار دیوارا داشتن روی سرم خراب می‌شدن… تا جایی که گریه امونم رو برید... این همه ضعیف شدن واسه چیه؟!

تو اتاقم بودم و در حال گریه؛ به خودم می‌گفتم: "یعنی من انقدر برای مامانم ارزش ندارم که به خاطر من خونه بمونه؟ یعنی اون دختر، عروس، ارزشش از من بیشتره؟ از منی که دخترشم؟"

به هر حال جرئت نکردم به مامانم چیزی بگم؛ شاید اگه می‌گفتم بی‌انصافی بود. بدتر اینکه با همین حال بد باید آزمون هم می‌دادم… نمی‌دونم چطوری.

مامانم رفت عروسی و من تنها موندم. یه کم خودمو جمع‌وجور کردم و آزمون رو شروع کردم. فکر می‌کردم بد نیست، حتی حس می‌کردم داره خوب پیش می‌ره. اما وقتی جواب‌ها اومد، دیدم گند زدم… بدتر از هر چیزی که بشه تصورش کرد. نمی‌تونی تصور کنی چقدر حالم بد بود...

اما این حالِ افسرده همین‌جا تموم نشد؛ تا به امروز ادامه داشت... با اینکه هر کی حالمو می‌پرسید فقط می‌گفتم: "خوبم!"

دیروز به خیال خودم گفتم که زود بخوابم تا فردا زود بیدار شم. آلارم رو گذاشتم روی شش‌ و نیم. بیدار شدم… اما نمی‌دونم چی شد که دوباره خوابم برد. وقتی چشم باز کردم، ساعت ۱۰:۴۷ بود. حالم از قبل هم بدتر شد. چرا نتونستم بیدار بمونم؟

چرا تا الان که شب شده، این حال بد سنگین یه ذره هم ولم نکرده؟ چرا تا هنوز حتی یه ذره از آزمونو تحلیل نکردم؟

🙁🙁🙁🙁


پ.ن ۱. تو مراسم عروسی، دختر داییم بهم گفت لپات تپل شده! 🤔 تعریف بود؟ 🤔 (اصلنم اشاره نمی‌کنم که از وقتی گفت، ۲۴ ساعت به عکسام خیره شدم..)

پ.ن ۲: یکی بهم گفت تو شکست خوردی! نباید بخاطر شکست خوردنت از بقیه انتظار ترحم داشته باشی.

بی‌خیال ولی چون دلم می‌خواد اینجا می‌نویسم. اینطوری حس بهتری دارم.

پ.ن ۳: الان که درباره علتِ حال بدم فکر می‌کنم، احتمالا "خودِ مراسم عروسی" حالمو بد کرده! چرا؟ چون عروسش از من کوچیکتر بود :)))))) اصلا نمی‌دونم چرا، واقعاً چرا واسه این باید یه گوشه از دلم بگیره؟ وقتی حتی من از ازدواج و اینجور چیزا متنفرم؟ من چمه؟ کاش نمی‌رفتم... کاش نمی‌رفتممممم.


ولی من حالم قراره خوب بشه 🤝

بلورین جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:54

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر

ابزار امتیاز دهی