فقط دو قدم تا رویا
و حالا، تنها دو روز مونده تا روز کنکور!
همین چند روز پیش بود که یه غم سنگین تو دلم بود و دلم ناامید بود؛ اما حالا اون حالِ خسته و دلِ گرفته، جاشو داده به قلب پر از هیجان و اضطراب... یه جور شور خاص که آدم رو تا مرز انفجار میبره!
امروز نشستم و نگاهی به کارنامههای بچههای سال قبل انداختم. یه نور کوچیک، یه کورسوری امید اومد و تو دلم روشن شد. انگار یه خدا یه چشمک بهم زد که: "تو میتونی." حتی درس خوندنم هم بهتر شده... این دو روز حالم خیلی بهتر از روزای قبل بوده.
راستش وقتی هیجانم زیاد میشه، دیگه نمیتونم تمرکز کنم. درس خوندن سخت میشه. برای همین هدفونم رو میذارم رو گوشم؛ یه آهنگ آروم یه گوشه امن واسه دلم درست میکنه... تا آروم شم، تا ذهنم رو جمع کنم و برگردم سر صفحهای که پر از رویاست.
امروز شبکه آموزش برنامهای درباره کنکور پخش کرد. سوالا رو که دیدم، یه موج جدید از استرس اومد سمتم! اما تسلیم نشدم... همون راه همیشگی، همون استراتژی خودم رو دوباره پیش گرفتم و تونستم برگردم توی جریان.
من هنوز امیدوارم؛ این امید یه هدیهست، از طرف خدا.
خدایا، دل هیچ بندهای رو ناامید نکن...