به رنگ افکار

جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند...

هوای گریه

همه جا می‌گن که مقایسه کار اشتباهی هست،

و درست هم می‌گن،

اما منو چی می‌گین که علاوه بر مقایسه خودم با بقیه، خودِ الانم رو با خودِ گذشته‌م هم مقایسه می‌کنم و کلی حسرت می‌خورم!؟

در واقع بهتره بگم که به خودِ گذشته‌م حسودیم می‌شه! آیا خنده‌دار نیست؟!

با خودم فکر می‌کنم: "چقدر قبلنا از هر لحاظ بهتر و ماهرتر بودم!"

و بعدش بسیار افسوس می‌خورم...

کلی ناراحت می‌شم؛ که چرا الانا مثل اون زمانا نمی‌تونم باشم؟ چرا مثل اون زمانا باهوش و خلاق ‌نمی‌تونم باشم؟

آیا این یه تلقینه فقط؟

هعی خدایا، دلم خیلی پره. به قول شاعر،

هوای گریه زیاد است و شانه کم دارم.

خلاصه که کلی حرف برای گفتن دارم؛ کلی فکر، کلی نگرانی و غم و غصه. کاش یکی بود که فقط می‌نشست کنارم و بدون اینکه حرفی بزنه تا چند ساعت فقط گوش می‌داد (جدا از اینکه هیچ آدمی نمیاد چند ساعت بهت گوش بده، حتی یه آدم عادی حرف‌های من رو برای یه ساعت هم تحمل نمی‌کنه.)

خدایا، نمی‌دونم به چی فکر کنم اصلاً.

اصلاً حتی نمی‌دونم چی درسته،

کدوم فکر غلطه و کدوم درسته!

پ.ن: وای صدای اذان داره میاد :) هیچ ایده‌ای ندارم فردا چطوری قراره ساعت ۸ صبح بیدار بشم، اونم برای سفر !

بلورین پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴ ، ساعت 4:11

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر