به رنگ افکار

جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند...

ترس‌هام، اشک‌هام، رویاهام

اما.. امروزم درسی خونده نشد! کتاب‌هام بی‌صدا تو گوشه‌ای افتادن و من حتی جرئت ورق زدنشون رو هم نداشتم..

از صبح، اشک‌هام بی‌اجازه رو گونه‌هام می‌لغزن؛ اشک‌هام بی‌وقفه می‌بارن و پایانی ندارن؛ با هر بهونه کوچیکی چشمه‌ی غم تو دلم میجوشه و فروکش نمیکنه. دلم با هیچی آروم نمیشه!

دیگه نه توان انجام کاری در من مونده، نه دل و دماغی! حتی همین الان که این واژه ها رو مینویسم، یه بغض سنگین گلومو گرفته و میدونم چند ثانیه بعد، اشک‌ها قراره دوباره گونه‌هامو خیس کنن..

میترسم....از همه چیز، از آینده، از خودم.

بیشتر از اون چیزی که تو کلمات بگنجه میترسم؛ میترسم از گذشته‌ای که خوب نساختمش! این روز‌ها نه درسی خوندم؛ نه دل آسوده‌ای داشتم؛ فقط با این گریه‌ها جونمو تیکه تیکه کردم!

امیدی اگه بود، رنگ باخته؛

آرزوهام مثل یه غبار تو باد گم شده‌ان!

نمیدونم دلم چی میخواد؛ فقط میدونم که خسته‌ام... و ترسان!

چشمام مثل شقایق پژمرده سرخِ سرخ شدن! مادرم با نگرانی نگاهم میکنه! میگه: "نه این اشک‌ها فقط برای کنکور نیست! یه چیزی توی دلت شکسته! بیا تعریف کن ببینم چی شدی تو؟"

اما چی بگم؟

وقتی تموم این ترس‌ها،

تموم این حسرت‌ها،

تموم این اشک‌های بی‌امون،

همه‌شون یه اسم دارن!

یه اسم به سنگینیِ یه رویا: کنکور.

بلورین دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ ، ساعت 22:41

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر

ابزار امتیاز دهی