به رنگ افکار

جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند...

آرزوهای لحظه‌ای و دردهای گذشته

با اینکه می‌دونم فقط خودم می‌تونم حال خودمو خوب کنم، اما همش دنبال راه فرارم انگار، ذهنم فکر می‌کنه با این کارا حالم خوب می‌شه، اما واقعیتش اینطوری نیست..

مثلا...

دلم می‌خواد یه گفتگوی عمیق و مهربون با یکی از عزیزام و صمیمی‌ترینام داشته باشم (آیا همچین کسی هست؟!)

دلم می‌خواد یکی عمیقا بغلم کنه و بهم بگه که "دردتو می‌فهمم"

اممم بذار فکر کنم ببینم دیگه چی به ذهنم میاد...

دلم می‌خواست ۷ سال پیش اون قهر با بهترین دوستم اتفاق نمی‌افتاد، دلم می‌خواست هنوزم بهترین دوستم بود...

دلم می‌خواست الان هوا خوب بود می‌رفتم دوچرخه‌سواری!

دلم می‌خواست الان اول صبح بود!

دلم می‌خواست تو این لحظه آرامش داشتم.. با آرامش می‌خوابیدم..

تنها چیزی که الان بیشتر از همه دلم می‌خواد همینه که بتونم بدون ترس و با آرامش بخوابم 💔


من یه سری به مدت ۳ سال خوابای تکراری می‌دیدم با صحنه کاملا تکراری، هفته‌ای حدقل یه بار. درباره همون دوستم که بالا نوشتم ۷ سال پیش قهر کرده بودیم.

الان یه سری خوابای تکراری دیگه دارم می‌بینم درباره یه دوست دیگه‌م که امسال پزشکی قبول شده...

جالبه بار دوم بهش گفتم: "عههه من اون روز خواب تو رو دیدم! فکر نمی‌کردم یبار دیگه واقعا ببینمت اصلا!"

حقیقتش از دست این دوستم خیلی دلگیرم...


امروز ظهر حین درس خوندن، یه سناریوی خیالی از ذهنم رد شد.. که مثلا من رشته موردعلاقه‌مو قبول شدم و طی ماجرایی، با همین دوستم رو به رو شدم؛ و دارم بهش میگم که: "فلانی، من یادم نمی‌ره تو مدرسه چقدر منو تحقیر و مسخره کردی و خندیدی، چه تو جمع دوستا چه بین خودمون دو تا"

همین حرف.

هر موقع یادم میاد به خاطر سادگی و ترسو بودن خودم ناراحت می‌شم... غیرتم قبول نمی‌کنه.. چطور تونستم اون حرفا رو تحمل کنم؟! چطور از دوستی باهاش دست نکشیدم؟ هعی.. خیلی دلم می‌شکست...

حسرت اینکه اون موقع اون حرفا رو شنیدم، بی‌دفاع بودم و ساکت موندم، این روزا یقه‌مو گرفته و اذیتم می‌کنه..

بلورین دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ ، ساعت 0:59

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر

ابزار امتیاز دهی